گروه فرهنگی «سراج24»، این بار سالگرد شهادتش بهانه ای شد برای تازه کردن خاطرات، رشادت ها و بیان ایثار و خلوصش. اگرچه بیان خاطراتش تکرار مکررات میشود ولی همین تکرارهای زیباست که جان تازه ای در روحمان میدمد. شهید همت را میگویم، همان شهیدی که رفتارش مظهر آیه " وَالَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاء عَلَى الْکُفَّارِ رُحَمَاء بَیْنَهُمْ" ۱ است، در میدان کارزار و نبرد، شجاعانه مبارزه میکند و هراسی به دل راه نمیدهد، سری در این شجاعت نهفته است و رزمنده ای پرده از این سر برداشت :
• خمپارهای زوزه کشان میآید بیسیمچی به شدت از صدای مهیب انفجار میترسد و به زمین میچسبد ولی حاج همت بدون این که از جایش تکان بخورد،بالبخند به صحبت ادامه میدهد. دل را به دریا زده،سوالی میپرسد:«من چرامیترسم؟شما چرا نمیترسی؟راستش خیلی تلاش میکنم که نترسم؛امابه خدادست خودم نیست. مگر آدم میتواند جلوی قلبش رابگیردکه تندتندنزند؟اگرمیتواند به رنگ صورتش بگوید زردنشو؟ اصلا من بیاختیار روی زمین دراز میکشم. کنترلم دست خودم نیست...»پیش از آن که حرفهای بیسیمچی تمام شود،حاج دست میگذارد روی شانه او و با لبخند و مهربانی میگوید:«من هم یک روز مثل تو بودم. ذهن منهم یک روزی پر بود از این سؤالها؛ اما سرانجام امام جواب همه سؤالهایم را داد. »
- امام،جواب سؤالهای شمارا داد؟!
- بله...امام خمینی!اوایل انقلاب بود. هنوز جنگ شروع نشده بود. یک روز باچند تا از جوانهای شهرمان رفتیم جماران و گفتیم که میخواهیم امام را ببینیم . گفتید الان نزدیک ظهر است. امام ملاقات ندارند. خیلی التماس کردیم. گفتیم از راه دور آمدهایم. به هر ترتیب که بود، ما را راه دادند داخل. تعدادمان کم بود. دور تا دور امام نشسته بودیم و به نصیحتشان گوش میدادیم که یک دفعه ضربه محکمی به پنجره خورد و یکی از شیشههای اتاق شکست. از این صدای غیر منتظره،همه از جا پریدند،به جز امام. امام در همان حال که صحبت میکرد،آرام سرش را برگرداندو به پنجره نگاه کرد. هنوز صحبت هایش تمام نشده بود که صدای اذان شنیده شد. بلافاصله والسلام گفت. از جا بلند شد...امام از دیر شدن وقت نماز میترسید و ما از صدای شکستن شیشه . او از خدامیترسید. ما از غیر خدا. آن جا بود که فهمیدم هرکس واقعا از خدا بترسد،دیگر از غیر خدا نمی ترسد...و هرکس از غیر خدا بترسد، از خدا نمیترسد.۲
و در مقابل در منزل و با همسر و فرزند چنان رافت نشان میدهد که همسرش را برای مدتها از محبت سیراب می کند، همسرش جلوه ای از حضور او را اینگونه توصیف میکند:
وقتی به خانه می آمد ، من دیگر حق نداشتم کار کنم .بچه را عوض می کرد ، شیر برایش درست می کرد . سفره را می انداخت و جمع می کرد ، پابه پای من می نشست ، لباس ها را می شست ، پهن می کرد ، خشک می کرد و جمع می کرد . آن قدر محبت به پای زندگی می ریخت که همیشه به او می گفتم : درسته که کم می آیی خانه ؛ ولی من تا محبت های تو را جمع کنم ، برای یک ماه دیگر وقت دارم .نگاهم می کرد و می گفت : تو بیش تر از این ها به گردن من حق داری . یک بار هم گفت : من زودتر از جنگ تمام می شوم وگرنه، بعد از جنگ به تو نشان می دادم تمام این روزها را چه طور جبران می کردم.
او آنقدرها هم امروزی نبود، غرق در مقام نشده بود، میگفتند فرمانده است ولی چه فرمانده ای؟! بخوانید روایتی را که همرزمش از او نقل کرده است :
رفته بودم خط دیدنش. کفش هایش پاره شده بود، اما کفش های لشکر را نمی گرفت. می گفت مال بسیجی هاست. برای کاری رفتیم شهر… گفتم اگر خواهشم را رد کنی ناراحت می شوم. برایش یک جفت کفش ورزشی خارجی خریدم. چیزی نگفت !میان راه یک بسیجی را سوار کرد، پرسید: این طرف ها چکار می کردی. توضیح داد کفش ها یش پاره بوده و آمده بود یک جفت کفش بگیرد، اما قسمت نبوده. حاجی نگاهی به من کرد و بعد کفش ها را داد به جوان بسیجی. جوان خواست پولش را بدهد.قبول نکرد.گفت برای صاحبش دعا کن. گفتم حاجی خودت هم نیاز داشتی! گفت من الان فرمانده ام، اگر این بار سنگین فرماندهی را از دوش من بردارند، من هم می شوم مثل اون بسیجی،اون وقت می توانم جلوی بقیه از این کفش ها پایم کنم....
اینکه شهید همت چگونه همت شد را نمیتوان گفت ولی شاید از برخی رفتارهایش بتوان الگو گرفت تا به رازش پی برد :
یک شب، پیش از عملیّات مسلم بن عقیل، به خانه آمد. سر تا پایش خاکی بود و چشمهایش قرمز شده بود. سرماخوردگی باعث شده بود سینوزیتش عود کند. دیدم رفت که وضو بگیرد. گفتم: «حالا که حالت خوب نیست، اول غذا بخور بعد نماز بخون!»
گفت: «من با اینهمه عجله آمدهام که نمازم را اول وقت بخوانم دیگر!»
وقتی ایستاده بود به نماز، دیدم از شدت ضعف دارد میافتد. رفتم ایستادم کنارش تا مواظبش باشم.
به زحمت جارو را از دستش گرفتم.داشت محوطه را آب و جارو می کرد .کار هر روز صبحش بود.
ناراحت شد و گفت ((بذار خودم جارو کنم ، این جوری بدی های درونم هم جارو می شن.))



